بارش دل
یک شب مهتاب بالاخره دلم خواهد بارید به رنگ نور ماه.تنها برای تو.به طعم نگاه تو. به صداقت بغض کال من
نه از میلاد تو می گویم نه از تقویمی که تند تند ورق می خورد تا سالهای رفته را به رخمان بکشد ...
تنها از دلم می گویم که شاید سالهای کوتاهی را با تو بود اما به اندازه 1359 سال عاشق لبخند تو و نگاه مهربان تو شد که عشق تنها نوشته ها و حرفهای امروزی نیست که حرف از دل دو دوستی است که شاید خیلی دور اما دلشان به هم نزدیک است ... من امشب تولد مردی را به تنهایی جشن می گیرم که همیشه مردانگیش را ستوده ام ... کوه بودنش را و سرسختیش را ... مردی که شیطنت هایم را فهمید و احساس صادقانه ام را باور کرد ... و حسم را اشتباهی معنا نکرد... احساسی که تنها بوی دوستی ناب و ساده را می دهد...
مجید عزیزم خوشحالم که هستی ... خوشحالم که با همه ی آنچه که در تو پیداست سادگی را پیشه می کنی و تکیه گاهی امن هستی نه تنها برای من که برای همه ی دوستانت حتی حالا که از هم دوریم ...
دور یا نزدیک تولدت مبارک مرد لبخندهای زیبا ...
ساده بمان
راحت بخند و راحت بگذر
رفتار تو نشانم داد که مرد را نه در داراییش جستجو کنم نه در زیبایی ظاهرش
نه در ادعاهایش
که مرد را در مردانگیش، در انسانیتش و در جدیتهای شیرینش پیدا کنم...
در شوخ طبعیهایی که بوی هوس ندارند... در اینکه می توانی یک زن را بفهمی اما مرد بمانی ... و به حکم مردانگی ات با غرور کاذب قضاوت نکنی... مردی که یادم داد بی تفاوت از کنار تفاوتها نگذرم و دنیایم را بوی تغییرات تازه بدهم ... رنگ آسمان آبی ...
مجید عزیزم ... دلتنگ تو می نویسم دور از جشن تو در کشوری که تو را از ما دور کرد...
که مجید مهربان هر کسی بودی دوستِ دوست داشتنی من تا ابد می مانی...
برایت آرزوی لبخند در چشمان زیبایت را دارم... و آرامش در قلب قوی و مردانه ات ...
به قول خودت : مهربان بمان
تولدت مبارک
مرا یادت هست ؟ همان دختر ساده ی پر از خواستن وعشق ...
همان که میخندید و برایت دست به هرکاری می زد ...
همان که اگر می گفتی باش در هر حالی همه ی وجودش بودن میشد...
می خواستی بیدار بمانم می ماندم ... میخواستی برایت از چیزهایی که دوست ندارمحرف بزنم می زدم ...
می خواستی که باشم همین حالا همین لحظه ... همه چیز را رها می کردم و برایت زندگی می شدم ...
مرد من : مرا یادت هست؟
صدایم را ؟ خنده هایم را ؟ چشمهای پر از خواستنم را؟
اما من تورا هنوز هم در خاطرم دارم ... لباسی که دوستش داری... غذایی که میخواهی ... دوستانت ...
کارت ... عرق های سرد پیشانی ات ... چشمهای بی پروایت ... و صدایت ...
می خواهم فراموشت کنم ...
برای همیشه بگویم عشق من خداحافظ ...
بدون آنکه بدانم چرا رفتی ... یا چرا اصلا آمدی ...
چرا احساساتم را به بازی گرفتی ؟؟؟
و هزاران چرای بی پاسخ دیگر ...
من دیگر دنبال جواب سئوالاتم نیستم ... رفتنی باید برود یکی با پای خودش یکی با دلش ...
عزیز دلم :
دوستت داشتم عاشقت بودم می دانستی یادت هست برای به حرف آوردنم مرا به خودت قسم می دادی؟
خوب می دانستی دروغ گفتن را بلد نیستم بازی کردن را بازی دادن را ...
بی خیال این حرفها ...
همه چیز گواه این است که خوبی !!!
دنبال راه خودت رفته ای ... فراموشم کرده ای ...
و همین که لبهایت می خندند برایمیک دنیاست ... خودخواه نیستم که به هر قیمتی بخواهمت ...
به قول تو از پیله شدن در آمده ام ...دیگر میخواهم پروانه شوم آزاد و بی خیال تو ... سربه هوای آنکه مرا بخواهد ...
نگو برایم راحت است فراموش کردن تو نه ... که من صبورترین دختر احساساتی این دنیا هستم ...
همان که تو هرچه گفتی و کردی دم نزد ... همان که گوشه ی چشمش چه مظلومانه خیس می شد و می گفت که خوبم چیزی نیست ...
می خواهم فراموشت کنم ... فراموش که نه باید باور کنم که دیگر تنهایم ...
دیگر به کدامین مرد دلببندم که به خوبی و سادگی توباشد... کدامین مرد را پیدا کنم که مثل تو نه از توبهتر باشد ... مردتر ، آرامتر ، صبورتر ...
کدامین مرد را پیدا کنم که نگاه هوسران تو نه اما صداقت کلام تورا داشته باشد ...
کدامین مرد ...
کدامین دل ماندنی؟؟؟
چه آرام روبه روی من ایستاده ای؟
چه مردانه؟ چه صبور؟
عزیز دلم تو که صبور نبودی؟ تو که آرام، تو که خاموش نبودی؟
این عکس صبورانه ایستاده تا مرا در خودش حل کند؟
و من که این روزها دل خوشم به خاطرات دوری که رنگ می بازد هر روز و از من دور می کند تو را ... دورِ دور...
دلخوشم این روزها به نذریهایی که می دهم ... به دعاها ... به امواج مثبتی که تا دلت می فرستم شاید تو را به من برگردانند و دلخوشم به همین خدایی که تو را سر راه این دل ساده گذاشت...
تو به من خندیدی ... من در تو گم شدم...
تو برایم از دیگران گفتی من دیگرانم همه " تو " شدند...
از از رهایی گفتی!!! من با تو و عشق تو رها می شدم...
من برایت از دلِ تنگم گفتم تو از من ترسیدی...
من برایت از عشق گفتم تو از من بریدی...
من در عشق تو گم شدم پیله شدم ... شاید فشار دوری تو پروانه ام کند اما ...
اما پیله را در سرم کوبیدی و رفتی ...
دنیایم را بعد تو روی هر مردی بستم تا توبیایی و در دنیا را برایم باز کنی... اما تو درش را بستی و رفتی و کلیدش را هم با خودت بردی!!!
من ماندم و دنیایی که با تو ساختم ... عشقی که به تو دارم... آرزوهایی که برایت دارم...
من ماندم و دستهایی که بعد تو تاب نوشتن هم ندارند... پاهایی که به سمت خانه ی تو می ترسند که قدم بردارند...
و خیابانهایی که تو را و خاطراتت را به رخم می کشند خیابانهایی که حسادت میکنم به اینکه پای تو به آنها می رسد...
کاش لااقل به جای اینکه پا بر دل و غرورم می گذاشتی قدم بر سرم می گذاشتی ...
قدم بر چشمان بی قرارم...
من این روزها به همه حسادت می کنم ... حتی به کلاهی که بر سر می کشی... به جایی که می نشینی ... به دوستانت ... به چشمانی که تو را می بینند ... به لباسی که می پوشی تا گرمت کند...
و به خدایی که لحظه به لحظه با توست...
عزیز دلم:
هرکجا هستی با من که نه بی من...
فقط مواظب خودت باش مواظب دلت ، روحت و لبخندت...
تا همیشه دوستت دارم
نوشتن از خاطراتمان...
چگونه باز هم بنویسم وقتی که نمی دانم تو کیستی ؟؟؟
با من چه کردی را می دانم اما چگونه رفتی برایم تلخ است تلخ تلخ!!!
عزیزم من این روزها دلخوشم به عکسهایت، به دیدن قامتی که مثل کوه ایستاده و محکم است به تصویری که در سکوت خود مرا غرق می کند...
آری به همین حرف زدن با عکسهایت دلخوشم ... مثل دیوانه ها شاید هم مجنون هر صبح به رویت چشم باز می کنم و می خندم و هر شب چشمهایم را که می بندم با شب بخیر به دنیای ساکت توست...
عزیز دلم... دنیایم مال تو اما آشفتگی اش را درمان کن...
دلم برایت تنگ شده خیلی تنگ خیـــــــــــــلی

پابه پای تو می دود ، می سوزد ، با بیقراریهایت می سازد!!!
دیده ای خدا گاهی نه ، که خدا همیشه لبهایت را برای خنده می خواهد برای حرفهای زیبا ، برای نگاه پاک ... برای لحظه های ناب!!! نگاه کن...
چشمهایم را ببین : تا به حال خدا را دیده ای که چگونه می خواهد نگاهمان را بهم برساند اما ما با غرور نگاهمان را از هم می دزدیم؟؟؟
دیده ای که قلب من با نگاه تو می تپد و خدا این تپشها را چگونه آرام می کند تا تو نهراسی و آرام سر بر سینه ام بخوابی؟؟؟
دیده ای من چگونه اینجا " ثانیه هایی که نفس های خدا در آن جاریست" در انتظار تو کشـــــــــ می دهم ؟؟؟
می روم تا برای آخرین بار سلامت را به دروغ به درختان نارنج برسانم...
می روم تا شاید دلم بیاید و خاطرات چشمهایت را در دریا بشویم...
من
همان دختر شرقی روزهای پر تردید
تو
همان مرد شرقی از همان روزهای پر تردید
ما هردومان از نسل درمانده ، نسل دلهره ، از اینجا رانده از انجا مانده...
هر دو سرگردان شهرها
فاصله ی بین ما از شهر به شهر هم بیشتر ... فاصله ای که بین دلمان افتاده...
با تو از دریا گفتم با دریا از تو...
با هم از دریا نگذشتیم شاید دریا قهرش مارا گرفت...
چشمانم را به دریا می دهم ... اشکش را ، انتظار پر از بغض های کالش را...
بی انصافی بود...
با سلام آمدی ... با خنده هایی که در گوشم ماند... با خاطراتیکه تبدارم می کنند...
بی خداحافظی رفتی...
منصفانه نبود...
می روم تا شکایتت را به خدای دریا بکنم...
تو که باشی! با من یا بی من !!!
فقط باشی!!!
سرا راه هر کسی، فقط لایق دل دوست داشتنی تو ... تحمل می کنم...
تو که باشی
شاد که باشی
فقط باشی
زندگی برایم معنا پیدا می کند...
" یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند" .
من بودم. تو بودی. او هم بود...
من برای سر سپردن...
تو برای ندیدن...
او برای رها شدن...
ما برای با هم ماندن...
من بی تاب و بی قرار
تو دلتنگ برای رفتن و تنها شدن
او درگیر زندگی ، درگیر خستگی ، کار ، گم شده در ازدحام شهر!!!
من بودم تو بودی دیگری هم بود...
من صادقانه و کودکانه حرفهایم شفاف نفسهایم بسته با نفسهایش...
تو با ترس از منی که تو در خیالت ساختی...
و دیگری: چند روزی بود و کارش را کرد و رفت...
و بعد از آن روز دیگر...
یکی بود و یکی نبود...
من ماندم محکم و قاطع و امیدوار...
تو رفتی ، نبودی... سرسخت و محکم با حکمی که دیگری وادارت کرد برایم صادر کردی...
و او که قلبم عاشقانه برایش می تپد و سربه هوا ، هوای رهایی در سرش ...
و دیگری که تورا از بودنت حتی در روزهای دوری و دلتنگی از من گرفت ...
وتو ...
که نمی دانم هنوز هم پای همان قصه های قدیمی نشسته ای ؟
و قصه مان را چگونه می خواهی برای دیگری بگویی...
او بود !من هم بودم ! یا اینکه ...
آی دیگری...
حرفهایت مرا با خودش برد...
اوماند ، من بودم که رفتم به حکم ناعادلانه ای که تو کمکم کردی صادر کنم...
من از تصمیم تو می ترسم!!!
از دیگری که دوستیمان را دگرگون کرد ...
از او که روزی باید با چشمهای مهربانش خداحافظی کنم
از تو ...
از تو که بی خداحافظی رفتی...

| Design By : Night Melody |

