|
درباره وبلاگ مثل کبریت کشیدن در باد زندگی دشوار است من خلاف جهت آب شنا کردن را، مثل یک معجزه باور دارم آخرین دانه کبریتم را ،می کشم در این باد هرچه باداباد "ناهید" nahid.loyal.moon@gmail.com |
بارش دل
در این دنیای هزار رنگ من مانده ام و یک رنگ : رنگی به بی رنگی دل...
88/10/04 :: 22:52 :: نويسنده : ناهید
خدایا خدای خوب من منم . ناهید . منم با یک بغض تب آلوده ، با یک آسمان بارانی ، با دستهایی رو به نگاه تو ... اگر امشب نگاهم کنی ...که می دانم تو نگاهت را از من نمی گیری ؟ خدایا : کسی اینجا نیست ؟؟؟ سر بر شانه ی کاغذ بگذارم باز هم ؟ یا باز هم بر شانه ی صبور تو ؟ خدایا دلم گرفته !!! یا نه کسی دلم را از من گرفته ! شاید هم نه !!! دلم از کسی ... نه نه!!!دلم به خاطر چیزی گرفته ؟! خدایا : شبهای سختی است و سخت تر از آن ، بی خبری است و همراه هم نبودن ... با حرفی ، با کلامی ، با نگاهی ، در این سرما ، در این ظلم ، در این بیداد ، هم را گرم نکردن !!! خدایا : خدای خوبم . صبوری می کنم به همان رسم ساده ی همیشگی اما چشمهایم چیز دیگری می گویند ... و بغض مبهم و کالی نگاهم را تار از من دزدیده است ... خدایا اینجا همه چیز خوب است ! خودت که می دانی!!!خوبه خوب.ما نگران چیزی یا کسی نیستیم ؟! فقط کمی دلهره داریم اما:تو خدایا : تو نگران ما باش و اگر اینها شوخی و خواب است . باران ببار ... و با دستهای خودت بیدارمان کن ... نگذار زیادی بخوابیم ودر خواب از هم دور بمانیم . نگذار به زبان بگوییم خدایا ممنون از این همه خوبی و در دل یواشکی و در گوشت بگوییم: خدا : ... همان در گوشت می گویم خدا ، کسی نشنود و دلی از کلامم کفر نگوید ... پس تو هم بیا و خدایی کن... من همیشه بندگی می کنم... خدایا : منم ناهید امشب اشک چشمانم را تو با دستهای مهربانت،پاکش کن . خدایا امشب دلم را گرم کن دلمان را نگاهمان دلهره و نگرانیمان خدایا صبوری می کنیم ... بندگی می کنیم ... امشب که نه ، همه شب پبنجره ی دلمان را رو به هوای پاک تو باز می کنیم ... خدایا : صبح بیدارمان کن ... صدایمان کن بگو بچه ها : خواب بود . یک کابوس . یک درس ... دلهره دیگر تمام شد ... خدایا : بیدارمان
می کنی ؟؟؟
88/09/09 :: 16:19 :: نويسنده : ناهید
بزرگ شدم و بزرگ تر !!! قد کشیدم و از تنها زن بودن خود ، دورتر ... دلتنگ حرفهای شیرینی که مادر از زنانی می گفت که تنها پیشه شان مهرورزی است ... من : یک دختر ... پیشه ام ، گفته اند : نجابت... چشمانم در لفافه ای از شرم ... روزگاری زن بودن ، تنها در خانه ماندن بود و صبوری و نوازش و گرم کردن خانه برای حضور مرد خانه و بچه ها ... روزی شانه های زن ، تنها برای آرمیدن سر کودکش بود و گریه های او و دستانش ، منتظر دستان خسته از کار مرد خانه ... روزی اما ... آن روزها رفت !!! یادش بخیر ... حال من ، فقط من نه ، همه ی ما دختران بزرگ شده ایم و قد کشیده ایم و نیازمان سریع تر از توانمان رشد کرده است ... و توانمان ، دوان دوان و نفس زنان تا به ما برسد . درس خواندیم و بیشتر دانستیم . رشد کردیم و دنیایی به جز دنیای زنانه را با چشمان خودمان لمس کردیم ... پایمان را از گرمای خانه بیرون گذاشتیم و حال : حال ما نیز چون برادرانمان شبها دیر به خانه می آییم و ترسمان را زیر غرورمان پنهان می کنیم و بغضمان را هنوز نشکسته ، هنوز کسی اشکمان را در چشمانمان ندیده فرو می خوریم ... ما نیز تا دیر وقت کار می کنیم . نان نمی پزیم و نان به خانه می آوریم ... با مردها و حتی گاهی بالاتر از مردها تصمیم هایی می گیریم . ما نیز داد زدن را آموخته ایم ، دفاع شخصی را ... ما نیز چرخ صنعت را می چرخانیم ، وزیر می شویم ، معلم ، پزشک و گاهی هم راننده ... ما برای خود مردی شده ایم !!! یاد آن روزها در خاطرات مادرم گرم ... حال شبها مردها راحت می خوابند و ما بعد از کار بیرون از خانه ، تازه باید زن خانه باشیم و پاورچین و پاورچین کاری برای خانه بکنیم ، غذای فردا ، نظافت ، مهمانی چند روز آینده ، تکالیف بچه ها ، قصه ی شب کودک خردسال و چشم به راه و ... این زن ، زن امروزی ، همان برگ گل لطیف دیروزی ، همان به گفته ی پیامبرمان "ص" همان ریحانه :... باید شانه هایی را که خسته از کار افتاده اند ، حال آماده ی سر منتظر کودکمان کنیم ، جایی که آرام اشک بریزد و آرام تر بخوابد و دستهایی را که در طی روز پیچی را محکم کرده اند ، چرخی را چرخانده اند ، باید بدون هیچ شکایتی در دست مردمان دهیم ... باید سرمایی را که از خشونت و فریاد بیرون از خانه در جانمان رخنه کرده است جایی پنهان کنیم و در خانه فقط لیخندی از رضایت به لب آوریم ... خستگی ، بغض و ناراحتی ، همه را پنهانی و پنهانی جایی خالی کنیم و خود در خانه فقط سنگ صبور باشیم . " که من که سنگ صبورم : نه سنگم و نه صبور ..." یاد آن روزها در خاطرات مادرم گرم ... روزهایی که کار زنها ... در قصه ها هم می گویند کار زنها ناز کردن بود و کار مردها نیاز ... اما حالا ... باز هم کار زنها همان ناز است اما ناز آن نیاز ... نه نازی برای دل بردن !!! تنها نوازشی که برای یک خستگی مردانه مسکن می شود... و شب که همه خوابیده اند ، خودش ، خود را آرام می کند . با حرفهایی که برای خود می زند ! با نگاهی که در آینه به نگاه خسته اش می اندازد و تنها کلامی که می گوید: به خاطر دیگران... من یک دخترم . یک دختر از جنس شرم و نجابت و استقامت ... پیشه ام هنوز هم چون اجدادم ، مهرورزی است ، صبوری و صبوری و صبوری اما : مردانگی نیز در توان و دستان ظریف من خانه کرده است ... گاهی به چشمان من نگاه کن !!! در لابه لای این غرور مردانه ، هنوز هم همان ظرافت زنانه مخفی شده است ... من هنوز هم با تلنگری می شکنم اما شاید تو دیگر شکستنم را نمی بینی چون به رنگ سختی روزگار خود را مخفی کرده ام . هر چقدر هم که خسته باشم بدون هیچ چشم داشتی ، تنها برای خوشحالی تو ، مرد و مردانه در کنارت خواهم بود . تنها به رسم زنان اجدادیم . همان رسمی که در خون من حسی مقدس را پابرجا نگه داشته است ... باورم کن که با تمام مردانگی باز هم همان برگ لطیفم ، که با بادی از درخت خواهم افتاد ... در کنارم باش که با تمام تغییراتی که کرده ام اما این تنها پوششی است و من هنوز هم همان زنم ... یاد آن روزها در خاطرات مادرم گرم ... روزگارانی که می گفتند ضعیفه ام ،اما ضعیف نبودم و حالا که ضعیف نیستم اما گاهی دلم می خواهد بی هیچ غروری همان ضعیفه باشم ...
یاد آن
روزها گرم ...
88/08/30 :: 21:19 :: نويسنده : ناهید
این روزها پای صبرم لرزان شده است و بغضم این پا و آن پا می کند تا جایی ، تلنگری آن را بشکند... این روزها دلم ، مهرم ، احساس مادرانه ای که هنوز درکش نمی کنم زیر سئوال رفته است ... مادری نه ، مادر نه !!! زنی ... وای زن هم نه ... یک نفر نامادری کرده ... کودکی بی مادر ، پدرش از او دور ، دور هم نه ، هم خانه ، دست کودکش را به خاطر یک زن ، رها کرده ... سالها پیش کودکی می آید ، جایی به نام آغوش مادرانه را برای آسودن برمی گزیند ... اما مادر ... نمی دانم! دیگر نیست ؟؟؟ و پدر هم به دنبال زندگی خود و کودک در آغوش مادری از جنس زمان به نام مادربزرگ قد می کشد و سرش از دست نوازشگر پدر دور و گوشش نا آشنا با صدای قلب مادر ... و حال یک زن ، پای خود را به خانه ی دل پدر باز می کند و قصد او پاک کردن جای پای کودکانه ای که سهم زیادی نمی خواهد جز یک مهر و ... ... ادامه نه ادامه نمی دهم که دلم از زن بودنم می لرزد ... 88/08/24 :: 0:26 :: نويسنده : ناهید
جای شهریور در میان سفره ی بی رنگ دلم خالیست!!! دستی آمد و شهریور را از من نپرسیده با خودش برد... دستی آمد و صداقتم را از سفره ی دلم ربود و به طعنه گرفت و باور نکرد... هیچگاه روی دیوار دیگران یادگاری ننویس... شاید روزی قصد کند دیوار را خراب کند ... یادگاری ات محو می شود تا همیشه ... در یک شهریور گرم ، با تمام احساسم در همان لحظه ی باریدن دل ، سرمای احساسی تلخ را مهربانانه روی دیوار دیاری نوشتم که ماه روشنابخش شبهایش بود... من با صداقت می نوشتم و دلم به من می گفت که چگونه باید نوشت ؟؟؟ اما حال دفتر خاطرات آن دیار را از من گرفته اند و دیواری نو ساخته اند ... جای آن دیوار قدیمی خالی ... دیواری که محو شد و نوشته هایی که تا همیشه به فراموشی سپرده شد ... هیچگاه روی دیوار دیگری یادگاری ننویس ... روزی می بینی که خاطراتت رنگ خاک گرفته اند...
88/08/21 :: 16:47 :: نويسنده : ناهید
می نویسم و خط می زنم ...
88/08/16 :: 19:38 :: نويسنده : ناهید
این بار برای تو، برای دل تب دارم ، برای تو که شادم می کنی ، برای تو که وقت حرف زدن با تو تمام غم هام یادم می ره ... برای تو که قلبم رو لمس کردی و من که با تو می خندم و همه چیز رو فراموش می کنم ... برای تو که نگرانم می کنی ، نگران آینده ، روز تلخ نبودنت ، برای من که حسادت می کنم به در کنارت بودن و از دور تو رو خواستن ... برای این خواهش محال ، برای این دل بیمار ، برای این حس که اسمی براش پیدا نمی کنم فقط می رسم به یک عبور ممنوع ... به خندیدن دیگران ... به عبور از محدوده ی انسانهای امروزی ... چه زود به زود دلم برات تنگ می شه و چه خوشحال می شم لحظه ی بودنت ... چیزی که فکرش رو هم نمی کردم اما باز هم نباید بهش فکر کنم ... چه دلتنگ و چه صادقانه ، و باز هم صبوری و صبوری و صبوری ... از این فکر می ترسم و به دلم نهیب می زنم ... حواست باشه ... اینجا عبور ممنوع است!!! و من از تو دور می شوم و دور و دورتر ... و برای تحمل این دوری به خدا نزدیک و نزدیک تر ... تو برای من بهترین حسی ، ناب ترین احساس دوست داشتن ، و میان ما فاصله هایی که برداشتنی نیست... دستت را گرم می گیرم و قلبم گرم تر از همیشه در این احساس مجازی آرام می گیرد و نفس در سینه ام حبس و عقل فریاد زنان که دیگر ادامه نده ... اینجا عبور ممنوع است... و من تو را برای همیشه پنهان می کنم ... برای دست نخورده ماندن یک حس پاک ... چه سخت است اما ... 88/08/12 :: 14:27 :: نويسنده : ناهید
امروز بی غلط تر از همیشه فقط و فقط برای حضور تو در قلبم می نویسم . برای تولد تو ... برای با من بودنت ، به خاطر با من ماندنت ... برایت نفیس ترین دفتر خاطرات زندگیم را هدیه می آورم ... قلبم را ، که بدانی خودخواهانه نیست ... من خاطراتش را دوست دارم... روزهای گرم با تو بودن را ... گاهی بر دفتر دلم چیزی بنویس / حرفی بزن ... دلم را گاه گاهی مهر باران حضورت کن ... با من بمان. دستم را رها نکن ... آسمان دلم را فرش می کنم . امشب برویم به میهمانی ستاره ها ... تا خود صبح با هم باشیم و با ماه ... با مهر ، با خدا ... دستت را تا همیشه عهد می بندم رها نکنم ... دست دلم را گرم بگیر... پای حرفهایت می نشینم ... حرفهایم را بفهم... با تو می خندم و برای خنداندنت ، از تمامی واژها های با نمک دنیا قرض می گیرم ... اشک هایت را روی شانه های من بریز . دنبال دستمالی نباش پاکشان کنی ... دست من دستمال اشک توست. غمت را شریک می شوم... در کنارت می مانم ... چه دور باشیم و چه نزدیک ... شادی ات را پایدار آرزو می کنم و برای شاد بودنت در نمازم ، در اوج نیازم دعا می کنم ... تو را گرم تر از همیشه در این آبان سرد دوست دارم. دوست من ... تا همیشه دوستت که نه ... خواهرت می مانم... دوستت دارم نفیسه ی من نفیس ترین احساسم تقدیم تو تولدت مبارک ناهید با یه دنیا احساس ناب
88/07/18 :: 16:14 :: نويسنده : ناهید
دقیقآ برای تو می نویسم. این بار بخوان آری فقط تو : این بار برای تو می نویسم . چه فرقی می کند که من کیستم که من زبان یکی از هزاران انسانی هستم که حرفشان اینست . چه فرقی می کند در چه سنی و چه جنسی فقط مهم این است که حرفشان برای توست .آری تعجب نکن فقط به تو ... خود تو !!! سکوتی میان ماست و فاصله ای که مدتهاست برای کوتاه شدنش قدمی برنداشته ایم. پشتم ناگهان خالی شد از حضورت و دلم تکیه کرد به همین سکوتی که در این سرما نشانی از دلسردی ات از ادامه ی دوستیمان داشت . صبوری می کنم به همان رسم همیشگی . صبوری می کنم برای اینکه اگر رفتی حتی بی بهانه ، خستگی را بهانه کنم… صبوری می کنم برای اینکه اگر نمی آیی ، باور کنم که تو هم انسانی همان انسان بی وفا به رسم انسان بودن ... صبوری می کنم برای فراموشی ، رهایی ... برای پا روی دوستی گذاشتن همان رسم ساده و آسان انسان بودن ... اینگونه دوست بودن ... برای اینکه اگر بی گناه ... صبوری می کنم برای بی گناه بدون اجرای عدالت در ذهن کسی متهم شدن بدون هیچ دادگاهی ... بدون هیچ سئوالی ... به همان رسم ناخوشایند چنین انسان بودن ... قضاوت کردن بدون دنبال واقعیت بودن ... و اکتفا می کنم به همین گاهی برای دل کاغذ از تو شکایت کردن ... کمی نوشتن ... سبک شدن و .... شاید قصه ی مادر بزرگ را امشب تمامش کنم ... همان قصه ی همیشگی ... قصه ای برای روزهای نیامده ... روزی که تو خواهی آمد ...و قصه ی مادربزرگ ها همیشه درست بوده است ... صبوری کن ، صبوری کن ، صبوری ... و روزی قصه را تمام کن ... پایانی بنویس برای آمدنش که آمد بیکار نباشد ... بخواند همان حرف قدیمی را : " یکی بود ، یکی نبود..." که اگر آمدی و دیدی که من نیستم شاکی نشوی ... بدانی که صبوری کردم... ماندم ... بخشیدم ... هر دومان را به همان رسم انسانیت همان رسم فراموش شده در سفره احساس آدمیت ... برای گناه نکرده مان ... برای منکه کودکانه حرف زدم ، با صداقت به رسم دوستی ، دلنگران و صمیمی... و برای تو... تو که آخرین کلامت در ذهنم پاک نمی شود ،حتی حالا که تو را پاک می کنم ... همان کلامی که چه سرد بر دلم فرود می آمد ... همان فریاد همان حرف نداشته !!! همان حوصله ی از من سر رفته ... همان رسم بی وفای انسانها ... تو که رفتی . من که شکستم . من که ماندم و سکوت کردم . تو که فریاد زدی ... من که سکوت کردم تو که توجیه کردی .من که سکوت کردم... تو که رفتی . من که تو را ندیده از پشت امواج صدای تو بغض را خوردم و خندیدم . غرورم را بغل کردم و دستش را به نشان خداحافظی برایت بالا گرفتم ... و قصه ی مادربزرگ می رود که باز هم تمام شود... روزها می گذرد و من می روم تا اگر تو آمدی من نباشم ... به همان رسم ساده ی انسانی و دوستانه ی تو ... " یکی بود ، یکی نبود
|
||